در انتظار آمدن قطارم.
قطاری که مسافری در آن نیست ، من هم در ایستگاه
نیستم ،
روی ریلم .
قطار هر لحظه نزدیک تر می شود.
آن طرف خط غریبه
ای مرا می بیند .
به او خیره می شوم ،
امید می بینم و...
روزهایی گذشت،
در چشم هانش گناه دیدم و حسرت
و او چشمانش رابست.

ستاره سر گذاشته رو سینه ستاره
آخه دلش گرفته هوای گریه داره
رو سینه آسمون یه کوله باره درده
داغ دل زمین و دوباره تاره کرده
منم مثله آسمون تو بهت و اصطرابم
با یه بغل خستگی همیشه توی خوابم
گاهی مثل زمینم که لایه لایه درده
حنجره زخمیمو بغضم و گریه کرده
منم مثله ستاره تو عمق کهکشونم
منتظرم تا کسی راهو بده نشونم
منم مثل افتاب زخمی خاطراتم
هرجا بری ماه من بدون منم باهاتم
در خنکای یکی از روزهای قشنگ تابستان هنگامی که یاس ها آهنگ شکفتن داشتند ، غنچه گلی با آنها هم آواز شد و به مهمانی خانه ایی گرم رفت، حضورش خنده و شادی را مهمان زوج جوان کرد همان زوجی که حالا گرد پیری بر صورتشان نشسته و چروک ها و سپیدی مو نشان از گذر زمانی دارد که چشمانشان هم شاهد شکوفا و باور شدن غنچه گل زیبا و دوست داشتنی بود آن هم با تمام زحماتش که ما هم شگفت انگیزی و ارزشمندی این همه زحمات را قدر می دانیم.کوچولویی که کم کم بزرگ شد و حالا دیگه نمی تونی بهش بگی کوچولو آخه اون واسه خودش مردی شده، در 5 شهریور دنیا صدای کوچکی را شنید که اکنون صدایش آرامش جان من است بله در آن روز یک ستاره در آسمان آن قدر شیطونی کرد تا از آسمون به زمین افتاد ، حالا که باز 5 شهریور اومده همه فرشته های آسمون با 1388 سبد پر از گل های یاس و اطلسی به زمین اومدن تا بگن شیطون بلای آسمونی تولدت مبارک.
ای که با این همه غم همدم من هستی ، دستان تو هر روز فاصله ها را می شکند تا صدای عشق در گوشم طنین بیفکند. خوشا به حال تو که همنشین دریایی که کوه یخ اندوه پیش خنده ات آب می شود.
آرزویم این است ، نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد ، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روزتو عاشق باشی ، عاشق آن که تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد.
آرام جانم بدان اگر دنیا به فرمانم شود هزاران شعله آبی با هزاران شعله قرمز برای تو می افروزم و در جشن تو به جای هر چه پروانه می سوزم تا بدانی عاشق ترین عالمم ، تک تک روزهایم را می سوزانم تا چشمکی شود برای شب های بی ستاره ات.
قشنگ ترین کار خدا تولدت مبارک
شبنم رو برگ گل ها تولدت مبارک
لطیف تر از هرچه دعا تولدت مبارک
ساده ،صمیمی ، بی ریا تولدت مبارک
چقدر درد آور آدمی که فکر می کنی همه وجودشی یه روز چشات که وا می شه ببینی براش بی ارزشی ، اونی که یه روز می گفت بی تو می میره حالا که به رسیدن ، رسیده بهونه می گیره.
اعتمادم ترک سنگینی برداشت ، باورهایم شکست............
حالا چه حرفی چه حدیثی چه بحثی؟
منم و درگیری هایم منم و بی کسی منم و هزار و یک فکر منم و......
بغض آرزوهایم را فرو می نشانم و تا ابد خواسته هایم را در دل دفن کرده و بر سر مزار آنها فاتحه ای می خوانم و گلبرگ جوانی را پلاسیده نشده پرپر می کنم تا شاید طراوت و بویش تا اندکی دل دیگری را شاد کند.
همه چی خراب شد ، شکست چون دیوارها بلند شد ، دیوارهایی که تو بچگی جلومونه و می خوایم بزرگ که شدیم از همش رد شیم فکر می کنیم اون طرف دیوار فرشته آرزوها با چوب سحر آمیزش منتظرمونه تا تمام آرزوهامون رو برآورده کنه ، اما وقتی بزرگ می شیم یا دیوارها زیادی دیوار می شن و بلند یا آرزوهامونم از کودکی بزرگ می شن و تو لایه لایه ها ی زمین فرو می رن تا نه کسی ببینه نه بشنوه. شایدم دلیلش اینه که تو بچگی بهمون نگفتن که دنیا گرگ داره ، آدمای بد داره.اون موقع ها همه چی قشنگ و پاک بود ، همه خوب و مهربون بودن وما دیوای قصه رو نمی شناختیم یا شایدم فکر می کردیم همیشه یه شاهزاده یا ناجی هست که می آد و ما رو نجات می ده.
خلاصه اون وقتا دنیا خیلی قشنگ و تمیز بود همون زمانا که دیوارها هنوز بلند نشده بودن و زندگی چهره زشت و کریهش رو به ما نشون نداده بود.
می دونم ناقصه اما دیگه مغزم کلمه ی به ذهنش نرسید تا بنویسه و کلمات و جمله کنه
نمی دونم نازنینم که کدوم حرف تو رو آزرد
یا کدوم ترانه من تو رو مثل گلی پژمرد
نمی دونم ، نمی دونم که چی گفتم تو شنیدی
چه خطایی سر زد ازمن که تو از من دل بریدی
اگه روزی تو نباشی
بین ما راهی نباشه
نمی دونم کی می تونه که برام مثل تو باشه
اگه روزی تو نباشی
یا بری از من جداشی
نمی دونم تو می تونی عاشقی دوباره باشی
این پرنده دل من
نمی تونه پر بگیره
تو رو می خواد در کنارش
بال و پر از سر بگیره
آخه حیفه پر نگیره
پشت ابرا رو نبینه
حیف اینجا تک وتنها تو قفس بی کس بشینه

بی تفاوت نگذر!
بی تو هیچم به خدا
قدر این سینه پر درد بدان
در دل خسته بمان
منم آن خانه ویرانه دل
ای همه هستی من !!
این نفسها به خدا ارزان نیست
بر نمی گردد هیچ
شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا!!!
دستی بگیر از درد من / دردی بگیر از حرف من
سلام به دستانتان که این چنین مهربانانه متنم را که نه دلتنگی هایم را به آغوش کشیده است، سلام به چشمانتان نه به تک تک آیه های چشمانتان که نوازش می کنند تک تک خطوط بغض آلوده نوشته هایم را.
هیچ فکر کردین چند ساعت و چند روزه داریم نفس می کشیم و تا حالا طلوع چند صبح رو دیدیم و طبق عادت از کنارش گذشتیم؟ هر سال به رسم عادت، شمع تولدمون رو فوت کردیم و مثلاً یک سال بزرگتر شدیم هه بزرگتر... آره بزرگ شدیم و یادمون رفت یه زمانی ما هم کودک شیرین زبون بابا و مامان بودیم و روی پای همون ها یاد گرفتیم بایستیم و راه بریم، یاد ندارم اونا به ما یاد داده باشن که رو دل و احساس کسی قدم بزنیم.ما بزرگ شدیم اما عروسکهامون بزرگ نشدن. بگذریم خلاصه بزرگ شدیم و یه روز اون قدر بزرگ می شیم که اتوبوس عمرمون رو کنار جاده به انتظار سوار شدن می بینیم و تازه به یاد می آریم این روزای از دست رفته عمرمون که تو گرفتاریها گم شدن و سراغی ازشون نگرفتیم و فقط طلوع خورشید فردا رو به رسم عادت دیدیم نه یه روز نو و یه زندگی نو....
چه بیهوده است در پی امروز دیروزها را یک به یک کشتن!
من امروزم سزاوار شکستن های دیروز است
مرا پنهان کنید از دید شب های هر روزم
من امروزم غریبانه به امشب می رسد، می ترسم از امشب!...
یه زخم ها و دردهایی رو دله آدمه که تا اون اتوبوسه بیاد مرحمی هم براش نیست، دردهایی که مثل کفش های ، کفاش محله همان که کنار خیابان بساط کرده کهنه شده، دردهایی که در ذهنت همیشه اول شخص می سازد و درژرفای دلت کاخ های یخی و بی روح بنا می کند تا فوت شمع تولدت در هر سال و گذر خاطرات به یادت بیاورد تازگی زخم ها ی چرکین را و می سوزاند بازهم می سوزاند و می سوزاند.
سخت است دلت بسوزد و اول شخص نفهمد اما سخت تر آن است که دلت بسوزد و نتوانی آه بکشی و آتش شعله ور شده دلت را بی صدا اشک دیدگانت خاموش کند و باز هم اول شخص نباشد، آه ای خدا پس کی می رسد روزی که آغوشش ستون شانه های خسته ام باشد؟
سرم سنگین است از سختی این افکار
نمی دانم ... هوای بی کسی دارم
هوا گرم است اما لرز دارم من
همه لج کرده اند با من
نمی خواهم من بزرگی نمی خواهم، آلبوم عکس های کودکی ام را به من پس دهید، اسباب بازی هایم را می خواهم عروسک هایم را.
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را
خدای من چرا نمی کشی؟چرا نمی بری مرا؟
ای کاش آتش می زدی از بن ریشه ی مرا
مگر تو خود رها نکرده ای من را به حال خود ولی
چرا نمی رسانی ام به مرگ من به انتها؟
مگر نمی بینی مرا به زیر دار اشتباه؟
اگر منم که بیمنم دگر بس است دعا و آه
خلاص کن مرا از این فرار بی ثمر خدا
بس است زنده ماندنم دچار درد و ابتلا
حذر مگر نکرده ام از تظاهر و یا ریا؟
چه شد خدا وعده ی تو؟چه می شود دگر تو را؟
چقدر میان آیه ها قسم می دادم تو را؟
چقدر توکل داشتم به رحمت تو ای خدا
اگر که بنده ای اضافی ام ثمر ندارد بودنم
چرا عذابم می دهی؟ یکدفعه تو ببر مرا
--------------------------------------------
وای به دل وای به من با این همه کفر ای خدا
کار من همیشه خطا کار تو هم مهر و عطا
--------------------------------------------
ببخش مرا ببخش مرا
قلم را با دستانم بیگانه احساس میکنم غریبه اند گویی که قهر کردند
حق هم دارند
چند وقتی می شود که به سراغشان نرفته ام؟؟؟
یادم است گفته بودم طاقتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟قلم من شکست ........
کاغذم سوخت.......واژه ام ..................
دیگر حتی کلمات مرا به بازی نمی گیرند آنها هم کوچ کردند
گاه تصور می کنم سکوت زیباترین کار دنیا و در عین حال ساده ترین راه است
اما این که خواسته من نیست!!!!!
چه درد آور است مجبور به سکوت شوی
سکوتی تحمیلی و مالامال از (شاید) اجبار
اما من که سکوت نکردم
فریاد زدم فریادی که بغض داشت
پس ای کاش زده نمی شد
درد داشت دردی که دوول و چرک کرد
همان دردی که روزی خواندم و نوشتم از هر طرف بخوانی و بنویسی درد است
آرومش کردم مسکن نداشتم
رعد و برق گلویم را خاموش کردم اما کپسول نداشتم
اشک سرازیر شد
همان بغضی که ترکیده بود غرور هم داشت
آن را نشکستم
اما بغض را چرا
چه سیلی شد
سجاده را خیس کرد چادر نماز را هم.....
.
.
.
.
باران بند آمد
درد آرام نشد
دستها رو به آسمان بلند شد
لب نجوا کرد
حجت را تمام کرد
حرفش را زد
خدایا:رمضان بعد نباشم
نباشم نباشم
آرام شد
درد را می گویم
۸۷/۶/۱۳
